کمي سادگي کمي زندگي

پيش‌نويس: نوشته‌ زير رو امروز توي نوشته‌هام پيدا کردم از تاريخ ايجاد فايل ميشه فهميد که حدود دو سال پيش تايپ شده حالا کي نوشتم و کي تايپش کردم نميدونم و حتي يادم نيست توي وبلاگ فيلتر شده قبلي منتشرش کردم يا نه اما هرچي هست وقتي امشب خوندمش به دلم نشست و خوشحالم که هنوز ديدم به زندگي تغيير نکرده و سادگي رو دوست دارم.

گاهی فکر میکنم دلم از زندگی چه می خواهد؟ گاهی هم فکر می کنم که چرا با اینکه این همه خیلیها را! دوست دارم اینقدر هر روز فاصله ها بینمان بیشتر می شود؟ گاهی هم به خیلی چیزهای دیگر فکر می کنم…! و گاهی هم به خودم می آیم و می بینم چند روزی است که فکر هایم را برانداز نکرده ام!
اما راجع به دو گاهِ اول:
این دو گاه! نه تنها بی ارتباط باهم نیستند بلکه خیلی هم به هم پیچیده اند اصلا به هم گره خورده اند آن هم خیلی بد از آن گره ها که وقتی قالی می بافتیم بین چله ها و نخ های قالی بابا بزرگ می انداختیم! چیزی شبیه همان ها!
هر روز بین من و آنها که دوستشان دارم – خیلی هم دوستشان دارم – فاصله بیشتر می شود ، حرفی برای گفتن نداریم ، تنها گاهی – شاید برای آنها از روی عادت – دور هم جمع می شویم و من با آنکه این راه را می بینم و زیادی فاصله ها را ، باز به این دیدن ها تن می دهم ، هرچند حرفی برای گفتن نداریم می نشینم و نگاه میکنم ، فکر میکنم ، فکر میکنم و فکر میکنم. گاهی هم لبخندی می زنم و نگاه محبت آمیز می کنم گاهی هم دلم می گیرد که کجا می رویم؟ این راه ما نبود … این قرار ما نبود ، قرار ما سادگی بود ، دوست داشتن و خیلی چیزهای دیگر. اما خیلیها گم شدند در دل پول ، خانه ، نان و چیزهایی که این روزها خیلی ها! دلشان می خواهد فکر وذکر مردم این چیزها باشد. وقتی همان گاهی وقتها! فکر می کنم که چرا فاصله ها میان من و آنها که دوستشان دارم زیاد می شود می بینم چیزی که آنها از زندگی – شبه زندگی – خود می خواهند با آن چیزی که من می خواهم فرق دارد – خیلی هم فرق دارد – وقتی تمام خواسته ات از زندگی یک کاهو سکنجه بین باشد گوشه حیاط خانه عزیز! که گل یاس از دیوارهایش آویزان است و خانه ای است بی نهایت نزدیک به میدانی به نام شوش! بدون شک از آدمهایی که دلشان زندگی در آسمان خراشهای چندصد متری در فلان محله شمالی شهر می خواهد – تا همه بفهمند که آنها کسی هستند برای خودشان – فاصله خواهی گرفت. وقتی تمام آرزویت یک خیار سرکه مشتی! باشد با لبخندهای بابا بزرگ – که از معدود کسانی است که تا حدود زیادی زندگی را میفهمد ، بابابزرگی که لبخندهایش پر از اشک چشمهایی است که سرشار از شوق کنار هم بودن است – یک خیار سرکه با همان لبخند ها درون حیاط ، کنار همان «درخت پیر انجیر» که تمام کودکی ما را پر می کرد بی شک فاصله می گیری از آدمهایی که عشقشان خوردن فلان غذا در فلان رستوران همان فلان ناحیه شهر است و تنها ملاک خوش گذرانیشان مقدار پولی است که می دهند تا یک جا جلوی یک نفر بگویند ما فلان رستوران غذا خوردیم. گاهی به خودم بیش از حد شک می کنم که چرا «نون و پنیر» را با دل خوش ترجیح می دهم به خیلی از چیزهای دیگری که دیگران لذات زندگی خود می دانند! گاهی خیلی با خودم فکر می کنم که از زندگی چه می خواهم؟ هرچه فکر می کنم می بینم دلم چیزهایی را می خواهد که مردم آنها را کم می بینند اما زیادند ، چیزهایی که ساده است اما زیباست  اما بینهایت است ! هرچه فکر می کنم می بینم از تمام زندگی دلم حوض خانه عزیز را می خواهد با کمی دلشوره کودکی که مبادا مامان بفهمد که رفتم توی حوض! دلم آن شاخه گل یاسی را می خواهد که مامان هرچند روز یکبار شاخه ای از حیاط می کند و سر طاقچه می گذاشت ، دلم بوی یاس مامان را میخواهد و اتاقی که همیشه بوی یاس می داد! دلم دلخوشی جارو زدن پشت وانت بابا را می خواهد و پیدا کردن سیب زمینی های کوچک از سوراخهای کفی بار! و چشم انتظاری اینکه این بارهم بابا بعد از جارو زدن وانتش ده ، بیست یا نهایت پنجاه تومنی به من جایزه می دهد؟ دلم سیب زمینی می خواهد از همان آتیشی ها! این روزها هرچه فکر میکنم می بینم دلیل این فاصله ها این است که من سادگی می خواهم چیزی که خیلی ها دوست ندارند! این روزها بیشتر از همیشه دلم کاهو سکنجه بین می خواهد ، دلم خیار سرکه می خواهد دلم چیزهای کوچکی که کوچک نیست می خواهد . من دلم زندگی می خواهد چیزی که خیلیها – همان خیلیهایی که خیلی دوستشان دارم – در اطراف من آن را فراموش کرده اند. من دلم سیب زمینی می خواهد از همان آتیشی ها!

Advertisements

بانوی جاودان مردان عاشقی

امروز ديدمت! نشسته بودي در دل همه آدمهاي دور و برم، همه به تو به عاشقانت آفرين ميگفتند. بر زبان ديگران جاري بودي، بر روانشان و بر جانشان رخنه کرده بودي. همه گاه زير لب و گاه با صدايي بلند عاشقانت را تحسين ميکردند و من لال مانده بودم. گاهي دلم ميخواست داد بزنم که من هم روزي عاشقش بودم، روزي تمامِ من بود، تمام ثانيه‌هايم، رفيق و همنشين همه شب‌هايم. گاهي ميخواستم داد بزنم و چيزي از تو بگويم که بدانند من و تو شب‌هاي زيادي با هم بوديم، صبح‌هاي زيادي را با هم ديده‌ايم. ميخواستم حرف‌هايت را بگويم تا بدانند چيزي از تو مي‌دانم اما انگار نمي‌شد لال بودم لال! تا به حال هيچ جا اينقدر ساکت نبودم هميشه مجلس را دست مي‌گرفتم و خنده را به جمع يادآوري مي‌کردم اما اين بار قدرت نداشتم، نشسته بودم مثل آدم‌هايي که دردي دارند؛ ساکت. ديگران مي‌خنديدند، گريه مي‌کردند از تو ميگفتند و به من به چشم يک آدم گنگِ از همه جا بي‌خبر نگاه مي‌کردند، به چشم آدمي که انگار حتي يک روز را هم با تو تجربه نکرده است. نمي‌دانم چرا نمي‌توانم بگويم روزي معشوقه‌ام بودي شايد چون ديگر هيچ نشاني از تو ندارم، هيچ حرفي از تو بر لبم جاري نيست! چقدر از تو دور افتاده ام، چقدر دلم حال و هوايت را حرفهايت را مي‌خواهد، چقدر دلم براي بودن با تو تنگ است اما ديگر بردن نامت هم برايم سخت است خيلي سخت! تو مرا به ديوانگي کشاندي و رفتي، نه! من رفتم تو هميشه هستي تو بانوي جاودان مردان عاشقي! امروز که تو را با ديگران و در دل ديگران ديدم دلم لرزيد خواستم نامت را ببرم شايد راهي براي بازگشتنت براي بازگشتنم باز کنم اما نشد… گفتن تمام این حرفها مقدمه ای بود برای آوردن نامت، نامی که بر زبان آوردنش دیگر برایم سخت است و منِ زیاده خواه نه نام تو را که تو را می‌خواهم. منی که از سختی عشق در گریزم تو را بر قلبم می خواهم و لب‌هایت را بر روی لب‌هایم و نه نامت را! بگذار نامت را بر زبان جاری کنم شاید قداست نامت مرا به روزهای با تو بودن، به خلوت با خود به دوست داشتن تو برد، من به نامت سوگندها خورده‌ام بر قلبم جاری شو و با من باش. می‌خواهم از امشب از همین حالا صدها بار هر روز، هر شب نامت را صدا بزنم شاید تو را به خاطر آورم. کاش دوباره دیوانه‌ات شوم، این بار در بیهودگی‌ها به انتظارت نمی‌نشینم به انتظاری تویی که من باعث نبودنت شدم این بار روی پاهایم می‌ایستم گرچه بی‌جانند اما این بار من می‌‌‌آیم تو نیز مثل همیشه بانوی عشق باش و دوباره مرا به آغوش خود بخوان «بانوی من» ، «غزل من»…


نام تو

چقدر دلم تنگ می‌شود وقتی کنارم نیستی یا وقت‌هایی که کنارم هستی و کنارت نیستم. این روزها دلتنگم، دلتنگ کنار تو بودن‌ها. همین آخرین باری که با هم بودیم، فکر میکنم چهارشنبه بود، یکی دیگر از روزهایی که کنارم بودی و کنارت نبودم. نشسته بودی و خیره به من نگاه می‌کردی، تنها چیزی که حس می‌کردم نگاه سنگینت بود باور کن یکی از معدود لحظه‌هایی که از آن روز در خاطرم هست همان نگاه توست، نگاه آرامت همان نگاه عجیب. من رانندگی می‌کردم و تو کنار من نشسته بودی و به من نگاه می‌کردی. یک لحظه به خودم آمدم شاید تجربه کرده باشی که حواست نیست و ناگهان حس میکنی چشمهایی در حال نگاه کردن به توأند، یک لحظه به خودت می‌آیی از سنگینی نگاه، از معنادار بودن سکوت! تا خودم را جمع و جور کردم لبخندی زدی و گفتی: «فکرش را می‌کردی یک روز از من بنویسی؟» مانده بودم چه باید گفت؟ بیرون را نگاه کردم، فکر میکنم حوالی همت بودیم، هیچ چیز برای گفتن نداشتم. چه چیزی باید گفت به کسی که کنار تو است و تو کنارش نیستی؟ تنها جسمت آنجاست و معلوم نیست حواست کجای این دنیای بزرگ در پی هرزه‌گردی‌های خود است. قلبم درد گرفت، هنوز هم وقتی به نبودنم فکر میکنم قلبم می‌گیرد. من کجای این روزها گم شده‌ام که بودنت برایم کافی نیست؟! کجا گم شده‌ام که حرفهای تو تنها لحظه‌ای آرامش را به من باز می‌گرداند و طنازی‌های فکرهای بی‌سروته من را از کنار تو بودن دور می‌کند. آن روز‌های آغازین حرفهایت مرا به خودم می‌آورد روزها، ماه‌ها! وقتی کنارت بودم تک تک ثانیه‌ها را احساس می‌کردم. نمی‌دانم شاید هم تمام این‌ها که می‌گویم خیالی دروغ است که از گذشته‌ام ساخته ام گذشته با تو بودن، لحظه‌های کنار تو بودن. اصلا مگر چند روز است من و تو باهمیم؟! تعداد روزها را می‌دانی؟ آیا می‌توان به این مدت صفت‌های گذشته و حال را داد؟ نمی‌دانم! آنقدر نمی‌دانم که حرفهایم به گلویم که می‌رسند خفه می‌شوند! این روزها گاهی دلم می‌خواهد تو را به همه بشناسانم! اما نمی‌توانم وقتی تمام وجودم پر می‌شود از اینکه هیچ چیز از تو نمی‌دانم و وقتی این عشق، این کنار هم بودن را یک حسِ یک طرفه می‌بینم که آن هم تنها، شاید تنهای تنها، از سوی توست در خودم بغض می‌شوم! دلم می‌گیرد، می‌خواهم صدایت کنم با بغض «آی بانوی غزل، ای تمام احساس بودن‌ها مرا ببخش، کنارم بمان، من این روزها خیلی گم شده‌ام، به عشق نیاز دارم، به عشقت نیاز دارم. عشقی که تنها تو باشی و من، تنها تو باشی و من و تنها تو باشی و من» وقتی نگاهت می‌کنم حس می‌کنم دردهایم را می‌دانی دردهایی که درد نیستند و بیهوده برای خود ساخته‌ام. من سالها در انتظار عشق بودم و حالا، حالا که تو آمدی، من نیستم. دلم می‌گیرد، فکرش هم عذابم می‌دهد. این روزها گاهی می‌نشینم به آن روزهای خوب، روزهای آغازین آمدنت فکر می‌کنم. کِی بود و کجا؟ تو بگو می‌دانم که خاطرت هست! بگذریم… خواستم جواب سوالت را بدهم: «فکر می‌کردی روزی از من بنویسی؟» راستش نه، هیچ وقت فکر نمی‌کردم اسم تو را تا زمانی که یکی نشدیم جایی بر زبان بیاورم، جایی بنویسم اما مدتی است که از آشفتگی‌هایم به نامت پناه می‌آورم و نامت را با ترس، با لرز در نوشته‌هایم یک یا دوبار می‌نویسم و حرف‌هایم را تنها برای تو «غزل».


ساده‌های دوست‌داشتنی

یه سری جمله ها هست که آدم هیچ وقت یادش نمیره بعضی‌هاش شاید خیلی ساده یا شاید هم خیلی مسخره باشه اما گاها تاثیری توی زندگی آدم میزاره که واقعا نمیشه اون رو کتمان کرد. مثلا یادمه وقتی بچه بودم – اون قدر بچه که یادم نیست مدرسه میرفتم یا نه – یه روز بابام بهم گفت هر وقت مغرور شدی چهل بار بگو «من خرم»! شاید هیچ وقت این کار رو نکرده باشم – شاید هم کرده باشم – اما انگار فکر کردن به این قضیه غرورم رو خاموش میکرد. هنوز هم خیلی به دردم میخوره یه جاهایی احساس میکنم هیچ چیزی، هیچ باور و اعتقادی به اندازه یادآوری این حرف بابام نمیتونه غرور رو تو وجودم نابود کنه. یا مثلا یادمه موقعی که اواخر دوران راهنمایی یا اوایل دوران دبیرستان بودم داشتم با یکی از خاله‌هام راجع به اعتیاد و آدمهایی که گرفتارش میشن صحبت میکردم که وسط حرفهامون بحث رسید به اینجا که خاله‌ام گفت باید خیلی حواست باشه که گرفتار اعتیاد و سیگار و غیره نشی! من هم به خاله‌ام گفتم: نه من که عمرا گرفتار همچین چیزایی بشم. از اونجایی که خیلیا من رو به عنوان یه بچه «تمام مثبت» میشناختن توقع داشتم که الان خاله‌ام شروع کنه از من تعریف کردن و بگه آره تو که امکان نداره همچین اتفاقی برات بیفته و تو خوبی و تو ماهی و الی آخر ازم تعریف کنه! اما در کمال ناباوری بهم گفت: فکر میکنی مگه همه اون آدمهایی که تو همچین شرایطی گیر افتادن کیا بودن یکی مثل من و تو، اگر حواست نباشه به خودت میای و میبینی گرفتاری، بیماری! نمیتونم بگم که اون روز چقدر این حرف برام غیرقابل پیش‌بینی بود اما از همون شب یه جرقه بزرگی توی زندگیم زده شد و یه جورایی طرز تفکرم رو نسبت به خیلی چیزا تغییر داد. یا خیلی جمله های دیگه‌ای که تنها دلیل به دل نشستنشون رو از دل براومدنشون میدونم. شاید این حرفها ساده ترین جمله‌هاییه که یه آدم میتونه توی زندگیش بشنوه و احتمالا اون کسایی که این جملات رو به من گفتن خودشون هم یادشون نیست که یه روزی چه چیزی و به چه کسی گفتن اما چون هدفشون کمک به طرف مقابل بوده و دوست داشتند تجربه هاشون رو خیلی ساده و به زبون خود اون فرد  بهش منتقل کنن توی کارشون موفق بودن و به هدفشون هم رسیدند. در حالی که شاید با نگفتنش مسیر زندگی اون آدم یه مسیر دیگه‌ای میشد اما اونا با گفتن حرفشون خارج از هر شعاری و بدون نیاز به اثبات خودشون به دیگران حرفشون رو زدند و امروز وقتی به زندگیم نگاه میکنم میبینم پر از جمله هاییه که شاید از دید دیگران خیلی مسخره باشه اما برای من ارزشمند بوده و کاملا توی زندگیم تاثیر گذاشته. دلیل نوشتن این متن این بود که این روزها حرف‌های دیگران و یه سری شرایطی که توی زندگی میبینم باعث میشه خیلی یاد این دوتا جمله بیفتم و خیلی ازشون کمک بخوام برای خودم و برای اطرافیانم.


در دلم جایی برایت نیست

من چیزی نگفتم نمیدونم چی شد که خودش تصمیم گرفت بیاد سراغم، همیشه اولین قدم رو برای دیدن همدیگه من برمیداشتم. من برمیداشتم؟ نمیدونم چرا یه لحظه شک کردم شاید هم این قدم رو همیشه اون برمیداشت، راستش مطمئن نیستم الان حتی به این موضوع هم شک کردم، کاری که این روزها خیلی انجام میدم! بگذریم هرچی بود این بار – هم – اون پیش‌قدم شد که همدیگرو ببینیم. از این که خیلی ساده همدیگرو دیدیم جا خوردم، اتفاقا دلم هم براش تنگ شده بود، نمیدونم شاید پیش خودش میخواست روز تولدم خوشحالم کنه گرچه وقتی همدیگرو دیدیم حتی یک کلمه هم از تولد حرف نزد اما حرف‌هاش طوری بود که من رو دائم یاد تولد مینداخت. تولدی که دلم میخواست هرلحظه اتفاق بیفته. وقتی نگاهش میکنم حس عجیبی دارم. حس میکنیم عاشقی یعنی همین حسی که من دارم اما بیانش برام سخته مثلا شاید بتونم اینجوری بگم که عاشقی یعنی اینکه وقتی به حضورش نگاه میکنی خودت حضورت رو احساس کنی بدون هیچ وابستگی‌ای حتی به خودش! این‌بار وقتی دیدمش دوباره یه جوری شدم نمیدونستم باید از کی تشکر کنم دلم میخواست باهام حرف بزنه، دلم میخواست من رو یاد خودم بیاره اما اون همیشه طوریه که نمیتونی فکرش رو هم بکنی ، حرفهایی میزنه که اصلا انتظار نداری، همیشه اون چیزی رو میگه که از نظر من نباید بگه و در عین حال چیزی رو میگه که باید بگه! اصلا نمیتونم راجع بهش درست حرف بزنم تا بقیه بتونن بفهمن اون چجوریه!
داشتم میگفتم این‌بار خیلی ساده و بی دغدغه تر از همیشه همدیگرو دیدیم خیلی کوتاه، خیلی. دلم میخواست برای تولدم بیشتر پیشم بمونه یا مثلا بگه بیا بریم توی خیابون با هم قدم بزنیم و به بهونه اینکه توی هوای بارونی‌ امروز زمین نخوره و زمین نخورم دستم رو بگیره و حس کنم… بی‌خیال! تمام چیزهایی که توی ذهن من بود و بهشون فکر میکردم رو انجام نداد، اون خودش بود مثل همیشه. نقش بازی نمیکرد! شاید دل من همین رو میخواست، میخواست که اون نقش بازی کنه اما اون این کار رو نکرد. نمیدونم هرچی هست من اون رو مقصر این حس کوتاه، این کم کنار من بودن نمیدونم. میدونم که باید طوری بود که جایی برای بودن اون باشه هرچی هست همین که به یادم بودو گرچه نگفت اما حس میکنم برای تولدم سری به من زد خوشحالم. میدونم برای اینکه بتونیم با هم باشیم باید دلم رو از بیماری نجات بدم این روزها دلم بیماره این رو تنها خودم میفهمم و البته…
کاش میشد بیشتر میموند و من رو بیشتر به یاد خودم مینداخت اما از این به بعد تمام تلاشم رو میکنم تا جای بیشتری برای بودنش کنار خودم باز کنم آخه وقتی به نبودنش فکر میکنم دلم میلرزه… امیدوارم که روزی این مطلب رو کنار هم بخونیم روزی که باهم یکی شده باشیم و دلم پر باشه از حضورش و سرم مثل این روزها پر باشه از اسمش : «غزل».


ای معشوقه ام ای عشق

چه باید گفت

حالم نا به سامان است

دلم درگیر سرسختی احساس است

چه باید گفت در این ناکجاآباد

به دنبال چه باید گشت

کجا دیوانگیهای مرا دست زمان آشفت

فکرم را

خیالم را

چه کس دربند تحسین و عجب ها کرد؟!

دلم را

واژه های سر به مهر غرق ابهام سکوتم را

کجای شهر گم کردم

کجا «با خویش تنهایی» خود را دست بی رحم زمان دادم؟!

چرا اینگونه پژمردم

چرا اینگونه آشفتم

چه کس باید از این گم گشته ها و این چراهایم سخن گوید؟

کجایی عشق؟ کجای قصه گم گشتی

چرا دیوانه ات را دست تنهایی ناآرام

-این بهت جنون آمیز –

دست ترس هیچ و پوچ ها! دادی

دگر اشکی چرا شب های من گوشه نشین چشمهایم نیست

مرا در این بطالت ها رها کردی؟!

در این راهی که انجامش به گمراهی است؟!

آیا هیچ می دانی

دلم این روزها درگیر رسوایی است

حالم بی تو ای زیباترین زیبای رویاهای من خوش نیست

گرمی دست تو دیگر در خیالم نیست

یادم نیست لبخندت چه حسی داشت

امّیدت چه شوقی و

نگاهت از کدامین رازهایم پرده برمیداشت

یادم نیست…

یادم نیست بغض آخرم را در کدامین شب

در بین کدامین بیت و از

حس کدامین واژه شعرم از این دنیا نهان کردم

چرا؟

چرا اینگونه گم گشتم

کجای قصه دستم را رها کردی؟!

ای معشوقه ام ای عشق

بیا تا لحظه ای آغوش تو جایی برای حرف های خسته ام باشد

من می ترسم!

از خستگی از نا امیدی

از گریز واژه ها از شعر می ترسم

من از نادیدن دیوانگی هایم

دوری از تمام سادگی هایم

از قهر غزلهایم

می ترسم!

بیا تا با تو از ناگفته هایم

ترس هایم

از غزل هایم بگویم

بیا تا لحظه ای آغوش تو آرامگاه قلب من باشد

بی تو من تنهاترین تنهای این ویرانه خواهم بود

ای معشوقه ام ای عشق در خلوتگهم باز آی

اشکم را

آن آرامش شبهای نابم را

عشقم را

غزلهایت غزلهای مرا باز آر

من در کنج این خلوت

به دیوار اتاقم خیره می مانم

گاه میخندم گاه …. هیچ

من خالی تر از آنم که با اشک تو لبخند خدایی را بیارایم

من خالی تر از این واژه ها حتی!

من در هجر یارم

دوری از عمق غزلهایم

سخت می سوزم

دلم این روزها بی وقفه! می لرزد

می ترسد

معنای سکوت لحظه هایم را نمی فهمد

نمی خندد

کنار خنده هایم اشک ها از گوشه چشمم نمی ریزد

حالم، نفسهایم، نگاهم

مثل آن دیوانه بودن ها دگر خوش نیست

دل تنگم

دل تنگ خودم شاید!

دل تنگ تمام لحظه های ناب

آن دیوانگی ها

خنده ها

رقص های گرد شمع

آن همه پروانگی ها

سوختن ها آن خدایی ها

تمام نیست بودن در مقام بندگی ها!

من دلم را در کجای شب

کجای این منم ها

در هیاهوها نهان کردم

چه شد آرامش پنهان میان حرفهای من

کجا گم شد همه آرامش مرموز ساعتها سکوت من

کجای قصه پایان آمد آغازم

هر جا بود

هر جا هست

باید روزی از ویرانه ها بار سفر را بست

باید از تمام هیچ ها رد شد

باید بر تمام پوچ ها سد شد

آری باید از ویرانه ها رد شد

گرچه ناخشنود این ایام را

سر در گریبانِ نبودن ها! ندیدن ها! به سر کردم

باید کوله بارم را از این ویرانه بر بندم

باید رفت

تا آن دورها

تا سرزمین مردم بی رنگ از رنگ تعلق ها

آری این سفر را نقطه ای آغاز می باید!

خیالی نیست

کجای قصه پایان آمد آغازم

هر جا بود

این ایام بر ما هرچه پیش آمد

من یک نقطه آغاز دیگر در سکوت لحظه های خویش می یابم

یا روزی که امروز است

از دل با همه احساس خود یک نقطه آغاز می سازم

آری نقطه آغاز من اینجاست

کنج خلوتم با خویش

عمق خلوتم با شعر

با صد بوسه  بر لب های پر افسون پر افسانه سازم!

——————————————————————————————————–

پی نوشت: گاه هیچ چیز جز شعر نمی توان نوشت!


حال من؟!

دلم برایت تنگ شده!